تیر ۱۸، ۱۳۸۹

در اعماق

احساس می کنم تمام تلاش بشر از ابتدا تا به حال این بوده که تو وضعیتی که الان من دارم قرار نگیرن. فکر می کنم اینجا آخرین نقطه ایه که آدمها از این غار جرأت دارن برن. یاد یکی از کتاب های ژول ورن می افتم که بچگی می خوندم -فکر کنم هزار فرسنگ زیر دریا- که آدم ها هر لحظه به عمق بیشتری از دنیای ناشناخته ای قدم می گذاشتند و معلوم نبود قدم بعدی هلاکت خواهد بود یا نجات. اینکه آدم ها کار می کنند، سعی می کنند تصویر خوبی از خودشون برای دیگران بسازند، اینکه خانواده تشکیل می دن یا مدل های جدیدترش سطح روابط رو خیلی وسیع می کنند. اینکه همیشه پا جای مطمئن می گذارن و پل های پشت سر خودشون رو سالم نگه می دارن برای اینه که به این سطح ترسناک از تنهایی نرسند. برای اینکه به امروز من، دقیقاً امروز من نرسند. من باید مثل بقیه باشم، جرأت جلوتر رفتن ندارم.

تیر ۱۴، ۱۳۸۹

سقوط آزاد

ديديد اين زن و شوهرهايي كه از هم جدا مي شن تا يه مدتي كليد خونه هنوز دست دختره مي مونه. بعد پسره نمي دونه ازش بگيره يا نه؟ كه يه روزايي رو تو ذهنت مي سازي از آينده كه داري زندگي ات رو مي كني و يه باره در باز مي شه و دختره سرش رو مي ندازه پايين ميره يه چيزي كه جا گذاشته برمي داره و محل سگم بت نمي ذاره و ميره و ريده مي شه به سه ماه ريكاوري ات. و از اون ور يه شب، فقط تصور يه شب كه يه نفر در مي زنه و مي بيني كنار در تكيه داده و آروم مي گه تنهايي؟ و تو مي ري كنار كه بياد تو، نمي ذاره اون كليد لعنتي رو ازش پس بگيري. حتي اگه خودش بخواد. حتي اگه خيال اون شب از ناممكن هم احمقانه ترباشه.
حالا كليد حال من حس من روز و شب من دست يه نفره نمي دونم چه گهي بخورم. كافيه نود درجه بچرخونش و زير و روت كنه. خسته شدم. نه مي تونم بگم عزيز من براي هميشه بي خيال من شو نه مي تونم اينجوري ادامه بدم.
خوب اين ضعفه؟ دوست داشتنه؟ چه كوفتيه؟ اصلا انگار دوست داري بزنه تو سرت! فكر كنم آدما از همين جا فتيش مياد سراغشون! كه بياد زندگي ات رو به هم بريزه و بره، تازه درو پشت سرش نبنده و تو زبون تو اون دهن كوفتي ات نچرخه كه: پدرسگ حداقل درو ببند.
پ ن: دارم اعتراف مي كنم.شايد روزي آني هال خودم رو ساختم. از همين ها. از همين پستي هاي روحم.

تیر ۱۳، ۱۳۸۹

از پرسه ها

بعد از ظهر تابستان من. امروز. آیدای نفس عمیقم. منتظر، هدفون در گوش. نه منتظر منصور، منتظر اتوبوس. فکر می کنم با آدمی که آرزو دارد چه کار کنم. با خودم. سر می گردانم. پیرمرد جلوی رویم است. چیزی گفته که من نشنیدم. یک پاز می دهم به موسیقی و خیالات. تکه مقوا و خودکاری می دهد و جمله اش را می گوید. یعنی که بنویس. «این شماره من است خاک می خواهم. خیابان 18 پلاک 28». روی کپه ای خاک می گذارد کنار چاه. چاهکن باز خواهد گشت.

خیابان فاطمی. دختری از دور می آید. روسری به سبک زنان شمالی پشت سر بسته، مانتویی یقه باز. سفیدی سینه اش از دور می آید. سرش را بلند می کند. صورتش سوخته. کامل. پشت سرش زنی با چادر و روبنده و دخترش با چادر و بستنی. چرا هیچ دو عجیبی شبیه هم نیستند؟ جذابیت چرا عجیب است؟

چهارراه زرتشت. پلیس چراغ قرمز را دستی عوض می کند. اگر جای او بودم و دست من بود که سواره برود یا پیاده، نگاه می کردم کدام زیباترند به او راه می دادم. راه می دادم؟ اگر کسی در سواره ها و پیاده ها بیشتر از زیبا بود، راه می دادم؟ نگه اش می داشتم پشت چراغ قرمز و گرمای تابستان؟ تا بیشتر نگاهش کنم؟ اگر عاشقش بودم راه می دادم برود؟ 
یک نفر میان این همه! هنوز به «یک نفر» ایمان ندارم.

کتابفروشی هاشمی. باد کولر گازی. زن اثیری من آن جا جلوی کتاب های ادبیات روسیه ایستاده. آیا این کتابفروشی killing me softly است که مردی قرار است زنی را اغوا کند؟ همزمان با عاشق شدنم به عاشقانه ای که از آن ساخته می شود فکر می کنم. جای دوربین را مشخص می کنم. جا برای خودم و نگاه های دزدانه می گذارم. پاهای کشیده و موهای روی صورت افتاده و لب ها. لب ها. دوربین من می شوم. بدش را می خواهم. که تراویس باشم و پاریس-تگزاس هم باشیم. او پشت شیشه و من نگاهش کنم. 
باید به هم راه بدهیم و برویم.

هدفون در گوشم. آهنگ هایی از فولدر others. فولدر سینگل ها. تنهاهای دوست داشتنی. به «یک نفر» فکر می کنم.

تیر ۱۲، ۱۳۸۹

فوتبال در سینما

امروز رفتیم سینما بازی آرژانتین - آلمان رو روی پرده تماشا کردیم. با اینکه طرفدار هیچکدوم نبودم صدام هنوز گرفته! بچه هایی که با هم رفته بودیم آرژانتینی بودند و منم قرار شد آرژانتین رو تشویق کنم. خودم مارادونا رو دوست داشتم ولی تیم امسالش رو نه. شاید خودش یا باتیستوتا بودن بهتر بود. داشتم با آخرین ظرفیت حنجره ام تشویقشون می کردم و تو دلم داشتم از بازی بی نظیر آلمان ها لذت می بردم. بازی فوق العاده ای بود.
حالا می تونم بگم بعد از استادیوم بهترین نوع تماشای فوتبال سینماست. نقطه ضعفش فقط حضور دخترها بود. این نشون داد که مخالفت من و علما با حضور بانوان تو استادیوم ها بی دلیل نبوده. عزیزان دلم که مثل همه جاهای دیگه ای که میرن، از استخر گرفته تا کوه و اسکی و مهمونی و ختنه سرون و خرید و مراسم ختم با make up کامل و لباس مهمونی اومده بودن و پاپ کورن می خوردن و هی از دوست پسرای بدبختشون سوال هایی درباره بدیهیات می پرسیدند و بدتر از همه اینکه ما موقع دیدن فوتبال هم باید ادب رو رعایت می کردیم. امیدوارم هیچ وقت تو استادیوم نبینیم شون.
دیدن لئو دی کاپریوی عزیز و سرکار خانم چارلیز ترون روی پرده سینما هیجان انگیز بود. در مورد دومی بی اختیار من و ایمان همدیگه رو بغل کردیم!
ضایع شدن مزدک میرزایی در دوستی خاله خرسه اش با مسی از لذت های دیگه امروز بود.

با فونت کوچک تر می نویسم، برای خودم می نویسم تا باز کسی نیاد بگه تو چرا یادت نمی ره. تو زندان، شیرینی برد و تلخی باخت تیمت اندازه پرده سینما بزرگ تر میشه. به فکرشون ام. کاش غمشون به من منتقل بشه.



تیر ۰۹، ۱۳۸۹

شاید لازم باشه چند ساعتی بگذره و من آرامش بیشتری داشته باشم و با «عقل سلیم» درباره اش حرف بزنم تا پشیمون نشم ولی مهم نیست. پشیمونی هم بخشی از زندگیه. همونطور که این غمی که پا روی سینه ام گذاشته الان واقعیت داره. روزهایی که چشم بند داشتم کسی که منو دنبال خودش می کشید هر چند لحظه یه بار می گفت سرتو بگیر پایین نخوری به میله. می گرفتم پایین. داد می زد پایین تر. پایین تر می اومدم. بعدها فهمیدم هیچ میله ای نبوده و این کارها برای اذیت کردن بوده. یا با چشم بند می بردند تا جایی و ول می کردند و من پام می رفت تو چاله ای و می افتادم جایی که نمی دونستم کجاست و می شنیدم دری پشت سرم بسته می شد و می گفت توالته. الان حس اون روزها رو دارم. آدمی که چیزی نمی بینه و بر اساس غریزه راه می ره و دیگران کنترلش می کنند. مهم نیست که کنترل کننده کیه مهم اینه که داری کنترل می شی و وحشتناک اینکه از بهترین آدم های زندگی ات. می دونم... بیشتر از هرکسی از ضعف ها و ناخوشی های روحم باخبرم ولی این رسمش نیست. به این زندگی و همه ی قرن ها تمدن انسان ها افتخار کنیم که آخرین دستاوردش این شده: قدرت کنترل حس «دوست داشتن».

و توان غمناک تحمل تنهايي

آيا ما دو بار زندگي مي كنيم؟ يك بار زندگي واقعي و يك بار نمايش آن براي ديگران؟ مي شود كه كسي قصه زندگي اش - چه لحظات بزرگ و چه اتفاق هاي ساده و روزمره - را براي كسي نگويد؟ همه ما راوي داستان خودمان نيستيم؟ آنگونه كه مي خواهيم؟ آيا زندگي براي خود ِزندگي امكان پذير است؟ آيا سفري به ناكجا، بدون همراه و بدون بازگشت امكان پذير است؟ زندگي در جزيره اي بي اميد بازگشت. ما به گفتن داستانمان نياز داريم.


در پايان فيلم بازگشت (آندره زوياگنيتسف)، عكس هاي آندره تنها راوي سفر اسطوره اي دو پسر و پدرشان است. وقتي در بازگشت نه نشاني از جسد پدر مانده نه ديگر ايوان و آندره آن دو پسر آغاز فيلم هستند. شايد همه ما زنده ايم كه روايت كنيم.


مردد ایستاده ام بر سر دوراهي
تنها راهي كه مي شناسم
راه بازگشت است
عباس كيارستمي

پی نوشت: پیداست که این نوشته ربط مستقیمی نه به فیلم بلکه به هیچ چیزی ندارد جز افکار پراکنده این روزهای من. 

تیر ۰۷، ۱۳۸۹

تابستان
بوسيدن لب تو
موازنه برقرار شد

تیر ۰۵، ۱۳۸۹

چراغ خانه از ترس روشن است نه انتظار

پیرزن همسایه هی به در می کوبه. پشت در ناله می کنه: همسایه... از تنهایی می ترسه. درو باز نمی کنم. منم تنهام. وقتایی که مامانم هست می ره پیشش تنها نباشه. من به دری نمی کوبم. می دونم کسی در رو باز نمی کنه. شاید این مرگه که در می زنه.

دو روز بعد التحریر: مامانم میگه دیروز دزد اومده بوده در خونه پیرزن رو می کوبیده که بچه هات گفتن بیام وسایل رو ببرم. نشونی هاش هم درست بوده. ولی پیرزن در رو باز نکرده. 

تیر ۰۲، ۱۳۸۹

خاكسترهاي زمان

امروز 2 تير، سالگرد دستگيري من. به مناسبت ها اعتقادي ندارم. سالگرد يعني احساس دوباره و هر روزي مي تواند باشد و هيچ روزي. اين روزها براي مردم اين شهر سالگرد آن روزهاي پرآشوب نيست ولي درون من هنوز صداي چكمه مي آيد و كسي انگار مرده است، خودم. بعد از ظهر چنين روزي چشم ها و دست هايم بسته مي شوند و به جايي بيرون از شهر مي روم كه هنوز نمي دانم كجاست و چهار روز جهنمي آغاز مي شود. فقط صدا مي شنوي و ضربه ها را روي بدنت حس مي كني. چه چيزي آزارت مي دهد؟ اينكه خانواده ات در به در خيابان هاي تهران دنبالت مي گردند؟ اينكه شايد بازگشتي نباشد و اينجا پايان تو باشد؟ اينكه مي فهمي تا به حال در اين شهر با كساني زندگي مي كرده اي كه مرزهاي توحش را دور از افق تو رد كرده اند و تو نمي فهمي در كمال آرامش و خونسردي زجر دادن كسي يعني چه؟ و چه چيزي عجيب است وقتي  خودمان در روزمره مان مي توانيم عاشق مان را به اين مرز جنون برسانيم و خود آسوده باشيم؟ يعني ما هم؟!
بارها پس از آن «توصيه» شد كه از اين چهار روز حرفي نزنم. به توصيه نيازي نيست. خودم توانش را ندارم. از هميشه نااميدترم و به اين فكر مي كنم كه كاش سالروز مرگم بود. شما اين نوشته را نخوانده بگيريد. زندگي اطراف من جريان دارد و شايد زادروز كسي باشد.
«همچنان خورشید به آسمان و زمین روشنی می بخشد، و در سپیده دمان زیباست. ابرها باران به نرمی می بارند. دشت ها سبزند. گزندی نیست. شادی هست؛ دیگران راست. آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان می ساید. و ما در پای البرز ایستاده ایم؛ و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخند زشت» بهرام بيضايي

خرداد ۲۹، ۱۳۸۹

برای اتفاق هایی که نمی افتد

برای دستی که نگرفتم
برای اشکی که پاک نکردم
برای بوسه ای که نبود
برای دوستت دارمی که مرده به دنیا آمد
برای من که وجودم نبودن است
ببخش