شهریور ۲۲، ۱۳۸۹

کتاب مکاشفات، من و محبوبم

صدای باد از بیرون می آمد. روی زمین دراز کشیده بودم کتاب می خواندم. آمدی قدم زنان. مثل گربه بی هدف. نزدیکم شدی. کتاب را با یک دست گرفتم و بی اینکه نگاهت کنم دستت را گرفتم. کنارم لم دادی. صورتت را آوردی روی خط نگاهم به کتاب. دستم را با کتاب دور صورتت حلقه کردم. لبت را بوسیدم. خودت را کشاندی روی بدنم. مثل گربه بدنت کش آمد. دستت را به امتداد دستم کشیدی و کتاب را انداختی. انگشت هایمان حلقه شد. صورتت را به صورتم کشیدی. ظهر دلپذیر تابستان بود. ییلاق. در خیال.

۳ نظر:

گل‌کو گفت...

هومم.خوندن این چند خط وقتی کسیو نداشته باشی مثه یه شکنجه روحیه :دی

dreamer گفت...

البته دو کلمه آخر نوشته یعنی واسه منم همینه که تو میگی :)

月光 گفت...

واسه من شکنجه و اینها نبودا، لذت بخش هم بود
خیال خوب چیزیه