سهیل زنگ زده بود به 110 گفته بود: «آقا ما هفتاد و دو سه نفریم یه عده عوضی ما رو گروگان گرفتن» یارو گفته بود: «شما کجایید الان؟» سهیل گفته بود: «زندان اوین، اندرزگاه هفت، قرنطینه»!
اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۹
زن محبوب من
بعضي از زن ها هستند كه زياد احساس زن بودن نمي كنند. زياد به عشوه و ناز كردن اعتقادي ندارند. زياد به اين فكر نمي كنند كه بدنشون مرواريده و بايد بذارنش تو صدف كه دست خرچنگ جماعت بش نرسه و اين خزعبلات. يه جوري يله و رها اند. موجودات چندان جذابي نيستند، كه اساساً جذابيت با پنهان كردن و ديريابي سر و كار داره و اينها همه چيزشون رو و واضحه. نه زن اثيري كسي اند نه مسابقه اي براي بدست آوردنشون راه مي افته. هر جايشان بخارد مي خارانند. جلوي بچگي ما لباس عوض مي كنند. جلوي نوجواني ما از مدل لباس زيرشان مي گويند. و بهترينشان زنان آفريقايي اند با آن مدل ايستادنشان و رقص هاي ديوانه وارشان و بدن سياه يكدستشان. با آن بي حيايي چشم هايشان. و باز از اين ها، آن هايي كه از كاركرد و تأثير بدنشان باخبرند و قدرتشان را تفويض كرده اند به فاحشگان و فشن مدلان و «خانم»ها! من عاشق اين هام.
photo: yousuf karsh
اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۹
دو شبه خواب می بینم دنی آزاد شده. دنی پسر بیست ساله یهودیه که الان یازده ماهه زندانه. شاگرد پرده دوزی بود و کارش نصب پرده ها بود. به قول خودش پردۀ مردم و می زد! اولین آشناییم با دنی وقتی بود که می خواستیم بریم دادگاه. خیلی ترسیده بود و وقتی ناراحت می شد زیر چشماش قرمز می شد. مشکل تنفسی داشت و بینی اش رو می کرد تو یقه اش. قد بلندی داشت ، یه گوشه نشسته بود و با کسی حرف نمی زد. اون روزای سخت دادگاه ها گذشت و ما رفتیم بندهای عمومی. من و ایمان و دنی خدمات قرنطینه 7 بودیم. کارمون این بود که روزی سه بار ایمان هواخوری رو می شست، من راهرو رو جارو می کردم و تی می کشیدم و دنی هم گاردونی (توالت ها) و حمام ها رو می شست. مزیتش برای ما این بود که شب ها شام دولتی نمی خوردیم و غذامون بهتر بود و بعد از خاموشی ِ ساعت ده می تونستیم تلفن بزنیم، یعنی بیشتر از بقیه. من برای تلفنش رفته بودم، ایمان و دنی برای اینکه خسته بشن و فکر و خیال بی خود نکنن. سر شام ِ شب، بچه ها دنی رو اذیت می کردن. دنی خیلی به دینش معتقد بود و چه دوره انفرادی چه بعدش از گوشت غذای زندان نمی خورد چون زبح اسلامی بود. برای همین معمولا غذاش فقط برنج بود که همون هم بچه ها توش فلفل می ریختن و بنده خدا تا ته اش مجبور بود بخوره ولی خیلی با جنبه بود و هیچ وقت چیزی نمی گفت. انقدر با جنبه که سوژه همه شوخی های بچه ها شده بود و انصافاً با اختلاف بامزه ترین زندانی اوین بود. این یازده ماه مادرش بخاطر مریضی اش نتونسته بیاد ببیندش و باباش هم حال و روز خوبی نداره. آره دو شبه پری بلنده می آد خوابم و با اون قد درازش منو بغل می کنه و می گه آزاد شده. موقع خداحافظی مثل همیشه تا خورده بود تا بتونه منو بغل کنه. هیچ وقت نتونستم جدی بش بگم چقدر دوستش دارم. من که هیچ وقت از این خوابا نمی بینم یعنی میشه این یکی درست از آب دربیاد؟
اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۹
تخم مرغ های کیارستمی
امروز رفتیم نگارخانه سین برای دیدن ویدئو آرت های عباس کیارستمی و فریده لاشایی. هر چند زیاد نمی شه اسم دو تا فیلم کوتاهی که از کیارستمی پخش شد ویدئو آرت گذاشت ولی برعکس این جمله هم صادقه! یعنی فیلم های کوتاه کیارستمی حتی فیلم پنج به نظرم به ویدئو آرت نزدیک ترند. برای من چیزی که از سینما می خوام و دوست دارم به فرم ویدئو آرت نزدیک تره. چیزی که در فضا تعریف بشه. به معماری، گرم و سرد بودن هوا، فضاسازی صدا بستگی داشته باشه. بدون روایت، شروع و پایان مهم. چیزی که هم دیده بشه هم دیده نشه. تو مسیر آدمها باشه که اگه خواستند ببینند، یا اگه خواستند بشینن جلوی پرده تو فضایی که تو ساختی شاید دست گردن دوستشون بندازن و مثلا از صدای دریای فیلم تخم مرغ های دریای کیارستمی لذت ببرن. یا خسته از صداها و شلوغی های ناموزون اطراف قاب های ساده و قشنگ راه های کیارستمی رو ببینن یا حتی بتونن حین دیدن فیلم فریده لاشایی به پرده نزدیک بشن و کشف کنن که نقاش روی پرده چیزهایی نوشته که از دور پیدا نیست. البته اینجور پخش کردن این ویدئوها که تو یه گالری باکلاس بالاشهری با آدمای با لباس مهمونی و جوگیر عصاقورت داده، بیشتر نقض قرضه. ویدئو آرت به نظرم لزوماً چیز لوکس موزه ای نیست. شاید فضاهای عمومی بیشتر به درد این کار می خوره. به هر حال اگه مسیرتون خورد تا 28 اردیبهشت نمایشگاه بازه. اینم آدرسش:
شهرک غرب، خیابان هرمزان، خیابان پیروزان جنوبی، خیابان دوازدهم، پلاک 16، نگارخانه سین تلفن: 88376623
آرمین
ماجرا از این قراره که خواهرزاده هفت ساله ما، بابا و مامانش رو اذیت می کنه و باباش دعواش می کنه و حالا از ذات پاک بچه است یا وعده درگوشی من که اگه بابات ازت راضی باشه برات CD بازی می گیرم، رفته خونه وقتی باباش خواب بوده یه یادداشت عذرخواهی گذاشته بالای سرش. حالا کی جلوی این یادداشت می تونه مقاومت کنه.
متن یادداشت: بابایی من و ببخش. بابایی من از تیم استقلال می رما. پس من و ببخش.
* پدر و پسر طرفدار استقلال اند.هی مرد گنده گریه نکن
هنوز نفهمیدی؟ بغض مثل سکته نیست ردش کنی. بالاخره می ترکه. بهتره جلو روی خودش بترکه تا جلوی یه آدم بی ربط با این وضع مضحک. با توام گنده لات! آقا پسر! بفهم.
اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۹
زندگي سورئالي كه ما داريم
امروز از جلوي تئاتر شهر كه رد مي شدم ديدم خون زيادي ريخته. رد خون رو گرفتم ديدم مجروح حركت كرده رفته رفته از جلوي آبخوري رد شده و توجهي نكرده باز رفته تا پشت چراغ قرمز چهارراه وليعصر خون بند اومده. حالا همونجا مرده، عروج كرده، چي شده نفهميدم. از چهاراه كه رد شدم اون ور يه پليس جلوي يه تاكسي رو گرفته بود كه جريمه اش كنه. تاكسي پر از مسافر خوش و خرم پليس رو زير گرفت و در رفت. پليس پخش خيابون شد. كلاهش يه طرف برگه جريمه هاش يه طرف. ملت كه هيچي همكاراش هم بر و بر نگاه مي كردن. بعد بلند شده دويد طرف ماشينش و رفت دنبال تاكسي و مسافراش كه اثري ازشون نبود. كلاه پليس وسط خيابون اين ور و اون ور مي شد. تمام اين مدت نامجو داشت تو گوش من مي خوند نگر تا اين شب خونين گذر كرد چه خنجرها كه بر دل ها گذر كرد. بعد يه يارويي اومد نزديك من گفت مردم ديگه اعصاب ندارن. مي خواستم بپرسم «ديگه» اش چي بود ولي حواسم به يه دختره بود كه اونجا وايساده بود مثل من منتظر تاكسي. با هم سوار خطي كردستان شديم. با هم پياده شديم. پشت سر من اومد اومد تا شركت. با هم همكار بوديم. خوب شد چيزي بش نگفتم.
اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۹
اشتراک در:
پستها (Atom)

