خرداد ۱۲، ۱۳۸۹

برآیند لحظات عاشقانه

من و عاشقم در آپارتمان‌ چهل متری‌ای که در خیابان حافظ اجاره کرده‌ایم روبروی تلویزیون نشسته‌ایم و سریالِ هلکوپتر امداد را تماشا می‌کنیم. من در حساس ترین لحظه‌ی داستان از جا برمی‌خیزم، به اتاق خواب می‌روم و ربدشامبر قرمز رنگی می‌پوشم و جلوی تلویزیون می‌ایستم و موهایم را شانه می‌زنم و در جواب اعتراض عاشقم اغواگرانه نگاهش می‌کنم. او لبخند می‌زند ولی همچنان سعی دارد داستان را دنبال کند. من پریز تلویزیون را از برق بیرون می‌کشم.
(برای درک بهتر این بخش از داستان بهتر است رجوع کنید به کتاب آمریکاییِ آرام اثر گراهام گرین ، ترجمه‌ی عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمی، چاپ اول، صفحه‌ی 143؛ آن جایی که پایل از فاولر، آن خبرنگار انگلیسی با تجربه، می‌پرسد:« عمیق‌ترین تجربه‌ی جنسی‌‌ای که تا به حال داشته‌ای چه بوده است؟»
و فاولر به آن آمریکاییِ جوان و آرام پاسخ می‌دهد:« یک روز صبح زود که در رختخواب دراز کشیده بودم و زنی را که ربدشامبر قرمز تنش بود و موهایش را برس می‌زد تماشا می‌کردم.»
در آن لحظه تمام حس اروتیک آن عاقله مرد انگلیسی بر این صحنه متمرکز شده بود. صحنه‌ای که به احتمال قوی با هیچ یک از معشوقه‌هایش تجربه نکرده بود، ولی در آن لحظه که در برج در کنار آن دو سرباز ویتنامی و آن آمریکاییِ آرام در وحشت حمله‌ی ویت‌کُنگ‌ها شب را به صبح می‌رسانید، تنها تصویری بود که ذهن خسته و پریشانش به یاد می‌آورد. به احتمال زیاد فاولر در آن لحظه به هیچ کدام از معشوقه‌هایش به طور اخص فکر نمی‌کرد؛ نه به فوئونگ، آن ققنوس زیبای ویتنامی، و نه به آن محبوب انگلیسی‌اش. آن تصویر برآیند تمام لحظات عاشقانه‌ای بود که آن مرد انگلیسی تجربه کرده بود.)
عاشقیت در پاورقی - مهسا محب علی - نشر چشمه

پیشنهاد: برای درک بهتر، داستان را با صدای نویسنده اش دانلود کنید و در خیابان های تهران پرسه بزنید و گوش بدهید.

نتیجه تحقیقات نشون میده

فکر نکنم من یه نفر باشم!

خرداد ۱۱، ۱۳۸۹

باور می کنم
زمان به عقب بر نمی گردد
ولی ...
چرا متوقف شده است؟

خرداد ۰۹، ۱۳۸۹

كمي مهربان تر

سال ها پيش سر كلاس سينماي مدرن، استاد عزيزم سعيد احمدي بحثي را شروع كرد درباره نوعي بيماري رواني: علاقه زنداني به زندانبان يا زندان. اين بحث ميان انبوه خاطراتم گم شده بود تا اين چند وقت كه يادش افتادم. جستجو در اينترنت براي پيدا كردن اطلاعات بيشتر نتيجه اي نداشت. حتي ديگر نسخه اي از فيلم نگهبان شب  ليليانا كاواني هم ندارم كه مرجع خيلي خوبي است. تنها چيزي كه در دسترسم بود مجموعه داستان پرندگان مي روند در پرو مي ميرند نوشته رومن گاري بود كه داستانِ آخر مجموعه شرح نفس گيري از اين حالت رواني است. اين كتاب مدت هاست تجديد چاپ نشده و در دسترس نيست و دوستان عزيز مجبوريد متن تايپ شده را در ادامه مطلب بخوانيد. البته مجبور نيستيد. اين موضوع اساساً چالشي درباره جبر و اختيار است!

خرداد ۰۸، ۱۳۸۹

يك نما / بازيگر -1

اين بخشي كه اميدوارم اينجا راه بيفتد در ستايش «بازيگران يك نما»ي سينماست. كساني كه در فيلم هاي بزرگ و كوچك سينما، فقط يك نما را «بازي» كرده اند و چه بسا - به زعم من البته - تاثيرشان در خوب شدن فيلم بيشتر از بازيگران اصلي و ترفندهاي كارگردان باشد. اين عشاق سينما شايد بعنوان سياهي لشكر سر صحنه آمده باشند ولي بختشان بلند بوده كه كارگردان تيزچشم ما او را ديده و يك نما از او در فيلمش گذاشته است. به جز اطرافيانشان كسي آنها را نمي شناسد، كسي آنها را بازيگر نمي داند، شايد تا آخر عمر پز اين نما را به ديگران بدهند و شايد از همه پنهانش كنند. تا آخر عمر خاطره كوتاه آن بازي و حرف هاي كارگردان را نقل مي كنند و غلو مي كنند و همه از شنيدن چند باره اش عصباني مي شوند، ناديدني اند و ضروري مثل هوا براي تنفس ...از اينجا به افتخار ستاره هاي كوچك سينما.

شماره يك: اوايل پدرخوانده جاني پسر خوشتيپ دن كورلئونه وارد مراسم عروسي مي شود و پشت ميكروفن مي رود تا براي ميهمان ها بخواند. دوربين روي صورت چند دختر نوجوان پن مي كند. اين عكس العمل را همه ما در نوجواني كه عاشق دختري/پسري بزرگتر از خودمان بوديم تجربه كرديم. بله تمام نما واكنش ذوق زده دخترك تپل دوست داشتني است و چه كسي بود كه گفت: سينما يعني واكنش!


خرداد ۰۵، ۱۳۸۹

از وودي آلن ياد گرفتم به همه چيز ميشه خنديد. به مرگ به زندگي به عشق. ميشه همون قدر كه همه چيز رو جدي گرفت هيچ چيز رو جدي نگرفت. خيلي جاها با اين از مهلكه در رفتم. خيلي چيزها رو تحمل كردم و از خيلي ذوق زدگي ها گذشتم. ولي حالا نمي دونم با تابستون پارسال چكار كنم. يكي بم بگه با هجوم اين خاطره ها چكار كنم؟

خرداد ۰۳، ۱۳۸۹

چراغ های رابطه در شهر خاموش

از امروز بعد از ظهر چهره دختر چادری که کوچه پشت تئاتر شهر روی زمین زانوهاش رو بغل کرده بود و نگاه خیره غمگینش که شاید از شنیدن خبری حرفی شوکه شده بود مثل یه عکس جلوی چشمام مونده. پلیس پارک داشت از زن هایی که رد می شدن می خواست که کمک کنن یه گوشه ای «ببرنش» تا خانواده اش بیان. زن ها اومده بودند بالای سرش و بش می گفتند: «چته؟ چی شده؟» کسی که تجربه افسردگی، شوک عصبی یا شنیدن خبر بد تو جای بد رو داره این برخوردها رو می شناسه. این خطاب نامحترمانه، این «چته؟» گفتن بجای «چیزی شده خانم؟»، اینکه انگار از دور، از همون لانگ شات تکلیفت رو تعیین می کنن که خوب چیزیش نیست افسرده است، اینکه اگه طرف روی زمین نشسته پای رفتنش نیست یعنی موضع ضعف یعنی جذام. دوست نداشتم بی تفاوت از کنارش رد بشم که نگاه رو به پایینی که لحظه ای به صورتش دوختم و دور شدم براش بی تفاوتی تعبیر بشه و فکر اینکه شاید یه روزی خاطره امروز رو مرور کنه و از رفتار آدمهای اون کوچه احساس تحقیر کنه اذیتم می کنه: بالاخره یه روزی کارخونۀ معمولی سازی ِاین جامعه اونم درست می کنه.

پی نوشت: چرا یاد فروغ عزیزمون افتادم وقتی تو اون روزگار خانه سیاه است رو ساخت. که جذامی هاش انقدر قشنگ بودند.

اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۹

میم

زمان دیرتر از این بعد از ظهر جمعه می گذشت
دیرتر از هر زمانی
الهام   مینا   آرزو   وحید   دانیال   لادن   نسترن   نیما   الناز  ...
این بازی من و ایمان بود
آخر هر اسمی، اول یه اسم دیگه
من از چشم هاش می خوندم کی دلتنگی اش بیشتر شده، بازی رو می رسوندم به ب
اون بازی رو می رسوند به م
تا یک بار اسمش رو بگه
تا یک بار اسمت رو بگم
حالا نه اون ب رو داره نه من م
بعد از اون چهاردیواری اجباری
هیچ چهاردیواری برایم اختیاری نشد
چه بازی بی مزه ای

اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۹

وقتی از عشق حرف می زنیم

بعد از دیدن فیلم شیرین، یکی از بچه ها از کیارستمی پرسید چرا همه بازیگران فیلمت زن بودند؟ شاگرد پشت سر من بود و استاد جلوی من. کیارستمی برگشت گفت انتظار داری وقتی از عشق حرف می زنم قیافه [یه نگاهی به من کرد] مردها رو نشون بدم؟ بقیه هم به من نگاه کردند. همه مون به این نتیجه رسیدیم که نه، حتی خودم!

اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

در باب لذت جدایی و ترس از وصال

- این شش ماهی که بیشتر وبلاگ و گودر می خونم برام مساله شده که این حجم زیاد شکایت از جدایی چیه؟ چرا کسی از وصل یافتنش حرف نمی زنه؟ چرا همه فقط جدا می شن و هیچ کی وصل نمی شه. من که همه کسانی که دور و برم می شناسم نه تنها کانکتن بلکه برای احیانا دیس کانکتشون هم چند نفری تو آب نمک دارن. چرا حتی وقتی از لحظات خوبشون حرف می زنند آخرش می نویسن کثافت چطور دلت اومد بری.
- قبول دارم که پروسه وصال اونم اینجا خیلی زمان بر و دیربازده ست. من هیچ وقت نتونستم این مدل دوست شدن فیلم آمریکایی رو تجربه کنم که همدیگه رو می بینن، یه دفعه یه جای خلوت گیر میارن و لباس همدیگه رو جر می دن و صفر تا صد ِ نظربازی تا I'm Coming شون یک دقیقه طول می کشه. و می دونم ما به همین سرعت لگد زیر رابطه می زنیم و 9 من شیر پرچرب دوشیده مان را ولو می کنیم و می شینیم و عذا می گیریم ولی ...
- چرا حرف زدن از دوست داشتن ها انقدر سخته برامون؟ چرا ما که حتی با اسم و رسم واقعی مون نمی نویسیم از گفتن لذت هامون می ترسیم؟ چند درصد همین دخترهایی که از مملکت می نالند حاضرند اگر همین امروز اجباری بودن حجاب برداشته بشه تو همین خیابون های تهران آزادانه بگردند؟ اون روز چند درصد ما مردها رگ گردنمون از پس کله مون می زنه بیرون؟ زندگی کردن تو اسارت و ناله کردن سخت تره یا آزاد بودن و لذت بردن؟
بعد التحریر: یکی نیست به خودم بگه.  وبلاگ نویسی به مثابه گنده گوزی!