فروردین ۱۸، ۱۳۸۹

كلمات

چرا كلماتي از اين قبيل اين قدر به نظر به نظر من سرد و بي روح مي آيند؟ آيا علتش اين است كه هيچ كلمه اي آن لطافت را ندارد كه بتواند اسم تو باشد؟
 جيمز جويس - مردگان

تكرار

سال Reset مي شود
و «هر» روزش

فروردین ۱۷، ۱۳۸۹

خواب ها

زندان كه بودم خواب مي ديدم كه آزاد شدم و وقتي بيدار مي شدم مي ديدم تو زندانم
حالا اين شب ها خواب مي بينم كه تو زندانم و وقتي بيدار مي شم مي بينم آزادم
نمي دونم كدوم بدتره

پچ پچ

مي گويند پچ پچ كار خوبی نيست
پس باد چه مي گويد به گل ها
موج به دريا
گنجشك به گنجشك
باران به زمين
پس چرا من نمی توانم پچ پچ كنم
چرا همه چيز را بايد بدانی

حامد

فروردین ۱۶، ۱۳۸۹

دو روز

سه شنبه 26 آبان
من و محمد و ایمان روی تخت طبقه سوم من نشسته بودیم و داشتیم درباره موزیک دهه هفتاد حرف می زدیم. تو خلسه یادآوری موزیک ها و کنسرت ها و تورهای اون دهه جادویی بودیم که اردشیر اومد دم در و گفت: «محمد.....آزاد، موسی....آزاد، کامران....آزاد». لحظه ای همه بهت زده بودیم و یه دفعه جیغ و فریاد بچه ها اندرزگاه رو پر کرد. من از طبقه سوم پریدم پایین. همه بچه ها از خوشحالی بالا و پایین می پریدن. از اتاق های دیگه اومده بودن دم در اتاق. پریدم بغل محمد. کامران بهت زده روی تختش بود و نمی تونست پایین بیاد. محمد گریه اش گرفته بود. بچه ها یار دبستانی می خوندن و دست می زدن. همه همدیگه رو بغل می کردن و گریه می کردن. تا دم پله ها بدرقه شون کردیم و براشون دست زدیم. مثل قهرمان ها خداحافظی کردند. شب فوق العاده ای بود.
هنوز هیچ تصوری از آزادی ندارم.
اندرزگاه 3 - بند 350

چهارشنبه 27 آبان
زندان به آدم یاد می ده هیچ خوشی بیشتر از 24 ساعت دوام نداره. امروز حکم فرامرز، مهدی غول، حسین ریزه، آقا مهرداد و دنی تأیید شد. روز خیلی خیلی بدی بود.

آن

شاهد آن است که مویی و میانی دارد، بقیه اش رو توهم زدی حافظا!

فروردین ۱۴، ۱۳۸۹

اعلام خاموشی

با عرض شب بخیر و خسته نباشید خدمت خادمین محترم سالن، به دستور افسر نگهبان محترم وقت از این لحظه اعلام زمان خاموشی می گردد. ضمن درخواست همکاری از فرد فرد شما همبندیان گرامی با ناظرین محترم سالن و به امید آزادی شما، شب خوبی را برای شما خواستاریم. شب بر همه شما خوش


به یاد وحید جوادی، پیجر سالن ده اندرزگاه هشت زندان اوین. راس ساعت 10 شب

رونوشت برابر اصل

شب و سکوت و سه تاری که لال مانده منم
بیا کمی بنوازم
بیا کمی بزنم

رونوشت: ...

فروردین ۱۳، ۱۳۸۹

رسیدن به آرزوها

اتاق ما سالن ده اندرزگاه هشت اوین بود، طبقه چهارم. پنجره ای داشت مشرف به تصویری محو از تهران که فقط برج میلادش معلوم بود. محمدرضا روی تخت طبقه سوم دراز کشیده بود و زل زده بود به منظره. آهی کشید و گفت:
« ای ک.ی.ر تهران! یه روز میام پیشت »
هفته بعدش آزاد شد!

من

چقدر گریه به این زندگی بدهکارم
آغوشی نیست!