روزی روزگاری روباهی کلاغی دید که در کافی شاپ داشت پیتزای پنیر می خورد. به سمت او رفت و گفت واو چه کلاغ زیبایی اگه می شه همینطور که شما دارید غذاتون رو میل می کنید ازتون عکس بگیرم. کلاغ زیر چشم نگاهی کرد، لبخند ملیحی زد و گفت بفرمایید. روباه و کلاغ وارد پیچیدگی های روابط عاشقانه شهری شدند و مدتی بعد با اشک و ناراحتی زیاد از هم جدا شدند بی آنکه کلاغ متوجه شود که آنروز روباه فقط تکه ای از پیتزای پنیر او می خواست
اسفند ۲۴، ۱۳۸۸
اسفند ۲۲، ۱۳۸۸
پیش از طلوع
سلین هنوز دارد فکر می کند، ولی هیچ جوابی نمی دهد
جسی: این طوری فرض کن. به ده بیست سال بعد فکر کن. اون وقتی که دیگه ازدواجت گرمای سابقو نداره. مدام شوهرتو سرزنش می کنی. یاد آدمایی می افتی که دیدی شون و تمام اونایی که هیچ وقت سعی نکردی ببینیشون و به این فکر می کنی که اگه یکی از اونا رو انتخاب می کردی، ممکن بود همه چیز یه طور دیگه باشه. خب، من یکی از اونام. می تونی پیش خودت فرض کنی که تو زمان سفر کردی و داری می بینی چی رو از دست دادی. ببین این واقعا یه لطف بزرگ درحق خودت و شوهر آیندت --- یه فرصته تا متوجه بشی واقعا چیزی رو از دست ندادی. فرصت داری تا ببینی منم مثل شوهرت کسل کننده و بی انگیزه هستم، تازه بدتر از اونم
اسفند ۱۸، ۱۳۸۸
اسفند ۱۶، ۱۳۸۸
امروز با مینی بوس زندان رفتم دادگاه. از پنجره خیابون ها، آدمها، ماشین ها و ساختمون ها رو می دیدم. همه چیز مثل فیلم از جلوی چشمم می گذشت. همون قدر غریبه و با فاصله. دنیای بیرون، زندگی معمولی، سر و وضع عادیِ همه چیز غریبه است.
حتی آرزوی برگشتن ندارم. کاش انتخاب بهتری بود.
شنبه 18/7/88
اندرزگاه 8-سالن 10-اتاق 2
حتی آرزوی برگشتن ندارم. کاش انتخاب بهتری بود.
شنبه 18/7/88
اندرزگاه 8-سالن 10-اتاق 2
اسفند ۱۰، ۱۳۸۸
خداحافظی طولانی
آدمی مثل من فقط یک لحظه بزرگ در زندگی دارد، یک حرکت عالی بندبازی در ارتفاع بالا. بعد بقیه عمرش را صرف این می کند که سعی کند از پیاده رو توی جوی نیفتد.
خداحافظی طولانی، ریموند چندلر
خداحافظی طولانی، ریموند چندلر
اسفند ۰۹، ۱۳۸۸
اسفند ۰۸، ۱۳۸۸
اسفند ۰۷، ۱۳۸۸
مهر ۱۷، ۱۳۸۵
اشتراک در:
پستها (Atom)
