مهر ۱۳، ۱۳۸۹

A2+ C2

پدر گفت نعش ملیحه را زیر پای درخت بگذارند و با سر به بگم اشاره کرد که شروع کند. بگم بسم اله گفت و خطبه عقد رابا صدای بلند خواند.
همه به جنازه نگاه کردیم. بگم یک بار دیگر هم خطبه را خواند.
صورت ملیحه زیر کتان بود. بگم خطبه اش را برای دومین بار خواند.
پدر گریه اش را قورت داد و روی زمین نشست، کف دستش را روی کتان جایی که پیشانی ملیحه پنهان شده بود گذاشت.
حالا ملیحه برای درخت گز عقد شده بود.

از کتاب داستان های ناتمام - نوشته‏ی بیژن نجدی

مهر ۱۱، ۱۳۸۹

درد می پیچد در دلمان یکهو

يك آدمي وجود داره در داخلِ من كه يك چك‏ليست دستش گرفته و در حالات مختلف روحي و جسمي بعضي چيزها رو تست مي كنه و نتيجه رو علامت مي زنه. بي احساس، آرام، منطقي، حتي بي رحم. يكي از كلاس هاي روزنامه نگاري بود -فكر مي كنم فريدون صديقي عزيز- مي گفت خبرنگار حوادث وقتي سر صحنه جرم حاضر ميشه بايد وقتي جاي چاقو در بدن مقتول رو مي بينه انگشتش رو فرو كنه داخل ببينه چند سانت چاقو وارد بدن مقتول شده! حالا همچين كسي.
يكي از كارهايي كه مي كنه اينه كه تو حالت هاي مختلف جسمي - سلامت كامل، دردي كه نفسم رو بريده، اسهال، ضعف، مستي، ملنگي قرص خواب يا هرچي - يقه ام رو مي گيره كه يه چيزي بنويس ببينم. مي نويسم. يقه ام رو ول مي كنه و ميره. بعد يك روزي مثل امروز كه تنها نشستم سراغم مياد و ميگه: ببين چقدر فرق مي كنه. ربطي به اوضاع روحي ات نداره. كاملن جسمانيه. بعد به خودم ميگم زكي! يعني اين همه چس و فيس، اين همه ادا و اطوار، چقدرش به جابجايي هورمون ها و سردي گرمي و اوضاع روده بستگي داره؟ وقتي از احساس حرف مي زنيم از چي حرف مي زنيم؟ دلتنگي از چي تشكيل شده؟

مهر ۰۵، ۱۳۸۹

یکی از مشکلاتم اینه که مورچه هایی که تو توالت تو مسیر آب هستن رو به روش مسالمت‏آمیزی به یه جای امن برسونم.

مهر ۰۳، ۱۳۸۹

اینک آخرالزمان

نمی دونم از کی شیوه زندگی من جوری شد که اگر یه روز تو یه جزیره گیر افتادم بتونم زنده بمونم. نه از لحاظ جون عزیزی و این حرف ها، از لحاظ اینکه مثل آدم های مفلوک بدبخت رقت انگیز! نشم. این هم مستقیمن از دل داستان های بچگی و خانواده دکتر ارنست و فیلم ها می اومد. همیشه منتظر بودم در یک موقعیت آخرالزمانی گیر بیفتم. از شما چه پنهون که گاهی مانور آزمایشی هم برای خودم داشتم. اون تابستون های داغ اهواز که خودم رو می سنجیدم که چقدر زیر آفتاب دووم می آرم و گرسنگی کشیدن های طولانی و غیره. حتی وقت هایی که برق قطع می شد برای من یک موقعیت آخرالزمانی محسوب می شد. بعدها از هر چیزی برای تأیید نظر خودم استفاده می کردم. از هامون و بودا تا حافظ. به هرحال بچگی رو با تراژدی مرگ پدرم شروع کرده بودم و همان دم حجله فهمیده بودم پا به کجا می گذارم. تا همین یک سال پیش که همه اون چیزهایی که فکرش را هم نمی کردم با هم پیش اومد. روزهایی که فقط فکر می کردم یک انسان بدون چه چیزهایی می تونه به زندگی اش ادامه بده؟ نقطه مات شدن تو این بازی چیه؟ آیا آدم تا وقتی جسمش کار می کنه زنده است؟ کم آوردم. گرسنگی کشیدن و زیر آفتاب ایستادن کجا و این وضع فجیع کجا. برای این اوج وقاحت و دروغ هیچ واکنشی در چنته نداشتم. روزهای آخر اما خودم رو یک گرگ بارون دیده می دیدم. فکرمی کردم خب از این بدتر که قرار نیست پیش بیاد. از این به بعد زندگی می کنم. روزهای بعد از آزادی بدتر و بدتر شد. تا اینجا که اسمش برایم شد آستانه‏ی فروپاشی عصبی. نه، برای شرایط سخت، برای گیر افتادن تو جزیره، برای آخرالزمان آماده نشده ام ولی از اون بدتر اینکه عمرم را برایش هدر دادم. من باید زندگی در شرایط آزاد رو یاد می گرفتم.

مهر ۰۲، ۱۳۸۹

جدیدن با حیوونها بیشتر همذات‏پنداری می کنم تا آدمها

شهریور ۲۸، ۱۳۸۹

در بهترين وقتي از اوقات

اين قسمتي از سند ازدواج يكي از اجداد ماست كه در اين سفر اخيرم به ده كشف كردم:

   در بهترين وقتي از اوقات و خوش ترين ساعتي از ساعات كه كواكب فلكي به ميمنت ميخراميد و قمر غيرمتقرن به عقرب با اجتماع سورين و افتراق نحسين عقد مناكحت و ربط مزاوجت و خلط موانست واقع شد فيمابين عليا مخدره قمر نقاب خورشيد احتجاب سارا سيرت هاجر مرتبت العفيفه الصالحه النجيبه عفت و عصمت پناه نازنين خانم صبيه مرضيه اشرف الحاج دين العمار حاجي الحرمين الشريفين حاجي فضلعلي مرحوم غفراله له و عاليحضرت رفيع منزلت الشاب الاعز الاكرم شيخ احمد خلف صدق ارجمند كهف الحاج و العمار حاجي علي بن مرحوم غفراله له بصداق مبلغ معين معلوم القدر يكصد و هشتاد و پنج تومان ...


شهریور ۲۷، ۱۳۸۹

شهریور ۲۶، ۱۳۸۹

یک دقیقه یعنی شصت ثانیه

تلفن ما شده بود روزی پنج دقیقه. تلفن برای ما پنجره بود به هوای آزاد. بگو یک دقیقه. با کارت هوشمند که شماره می گرفتی یازده دکمه باید می زدی. کلید پنج خراب بود و معمولا نمی گرفت. یکی دو دقیقه سر شماره گرفتن می پرید. زنگ زدم خونه مامانم گفت زنگ بزن به عموت کارت داره. قطع کردم زدم به عموم. گفت سلام چطوری؟ یه لحظه گوشی. یک دقیقه ناقابل با یه نفر دیگه حرف زد و مسئول تلفن زد به در که تموم شد.

دو ماه شده که تلفن بچه ها قطع شده و من هیچ تصوری از حالشون ندارم.
از خودم، از تلفن ها، از هوای آزاد، از تمام دقایقم خجالت می کشم.
بس که بدقولی کردم به خودم قول می دم به کسی قول ندم. مشکل اینه که همینم یادم میره!

نخم را گم کرده ام

غمگین می شوی و از غمت بادبادکی درست می کنی و هوایش می کنی و بالاتر می بری‏اش
حواست پرت می شود و نخش از دستت خارج می شود
از غم از دست دادن نخ بادبادکت، بادبادکی می سازی و هوایش می کنی و ...