خرداد ۲۶، ۱۳۸۹

خاطره خود کلانتر جان است

یه فیلمی بود که هیچ چیزی ازش یادم نمونده جز این که یه پلیس داشت که دنبال یه قاتل زنجیره ای می گشت و آخرش معلوم شد قاتل خودش بوده و شب ها قاتل بوده و روزها پلیس. نه از سر خباثت و این حرفا، از این که روان داغونی داشت خودش نمی دونست. من الان اونجوری ام.

خرداد ۲۲، ۱۳۸۹

این روزها هیچ جمله ای به نظرم احمقانه تر از جمله ای که با «مردم ...» شروع بشه نیست. مهم نیست کی گفته باشه.

خرداد ۱۹، ۱۳۸۹

من كسي نيستم

يكي از مشكلات من با دنياي اطرافم اينه كه من هويت مشخصي ندارم. يعني كارت شناسايي ندارم، مدرك تحصيلي از هيچ دوره تحصيلي يا دوره هايي كه گذرونده ام ندارم، عضو هيچ جا نيستم: جايي كه آدم هويتي براي خودش دست و پا كنه. هميشه اين مشكل رو داشتم كه آدما ازم مي پرسن شما چي خونديد؟ كجا كار مي كنيد؟ كارتون چيه؟ يا وقتي جايي مي رم ازم كارت شناسايي مي خوان يا همين قائله اي كه پارسال گير افتادم. به هرحال چيزي كه جامعه از ما مي خواد اينه كه يه اتيكتي داشته باشيم. عضو يه Category باشيم. اين مي تونه از فرزند آدم مهمي بودن تا بچه محل خاصي بودن تا تحصيل كرده بودن تا فلان جا كار كردن باشه. حتي چيزي كه آدم ها رو ترغيب مي كنه كه تو مجتمع هاي مسكوني مهم مثل آتي ساز و اكباتان و برج تهران زندگي كنن همينه كه بشون هويت مي ده. 
چيزي كه تو فيلمنامه نويسي تفاوت «تيپ» و «شخصيت» رو مشخص مي كنه اينه كه تيپ داراي ويژگي هاي عمومي يه قشر خاص از جامعه است و شخصيت داراي ويژگي هاي منحصر به فرده. آدمي كه با بقيه آدمهاي جامعه تفاوت داره و جهانِ زندگيِ خودش رو خودش ساخته. به نظرم جامعه از ما توقع تيپ بودن رو داره نه شخصيت. داراي ليستي از مشخصات بي ابهام.
حالا من با همه آدم هاي نزديك و دورم اين مشكل رو دارم كه آدم خاصي نيستم و هويت تعريف شده اي ندارم. اعتراف مي كنم خودم اين راه رو انتخاب كردم و خودم تمام مدارك تحصيلي ام رو گم و گور كردم. هنوز در جواب اينكه كارِت چيه و چي خوندي، جواب مشخصي ندارم. 
هنوز هم گاهي كم مي آرم و در مقابل نگاه تحقيرآميز آدم ها يه هويت جعلي براي خودم مي سازم و تحويلشون مي دم. شايد يه روزي انرژيم تموم بشه و برم دنبال يه اتيكت خوب. ولي فعلاً من كسي نيستم.

خرداد ۱۶، ۱۳۸۹

تراژدي قورباغه بودن

به نظر مي رسه ريشه اين مشكل كه "وقتي به مشكلات بزرگ و ناگهاني مي رسم (مثل فوت نزديكان، زندان و ...)، واكنش نشون مي دم و مي خوام از شرش خلاص شم و زود دنبال ريكاوري مي رم، ولي وقتي به روزمرگي  زندگی و بي فرهنگي و بي فكري جامعه ي فاسد و روابط و رفتار احمقانه اطرافم مي رسم هيچ واكنشي نشون نمي دم و باش كنار مي آم"، تو اين داستان تكراري باشه كه قورباغه اي كه توي آب جوش مي افته زود بيرون مي پره و قورباغه اي كه توي آبي باشه كه كم كم گرم ميشه، پخته مي شه و نمي فهمه!
اما... اساساً سوال من اينه كه چرا بايد نقش قورباغه رو بازي كنم؟

رونوشت به زايندگان ما، خدايان و بقيه


كتاب «تعاليم گائوتمه بودا براي گوسفندان» - نشر پيكان +

خرداد ۱۴، ۱۳۸۹

زنان بدون ما

به طرز غافلگیرکننده ای از فیلم زنان بدون مردان خوشم اومد. چیزی درباره اش نمی دونستم (احتمالاً زمان نمایش فیلم زندان بودم) و همین دیدن بدونِ پیش فرضِ فیلم باعث شد ازش لذت ببرم. کتاب شهرنوش پارسی پور رو نخونده بودم ولی صدای گرمش رو چند باری از رادیو شنیده بودم و دوستش داشتم. همیشه دوست داشتم فیلمی تو فضای دهه بیست و سی ایران بسازم: اون روزهای شگفت انگیز و لباس ها و خونه ها و خیابون ها و آدم های دوست داشتنی. به چند علت توصیه می کنم فیلم رو ببینید:
- شبنم طلوعی: بازیگر محبوب من در تئاتر که حالا باید از این فرصت های محدود برای دیدنش استفاده کنیم.


- فیلم بر خلاف عنوانش و بر خلاف اکثر فیلم های فیلمسازان زن، غلوآمیز و ضدمرد نیست.
- طراحی صحنه و لباس، شهری که نمی دونم کجاست ولی به تهرانِ اون روزها احتمالا خیلی نزدیکه و آفتاب خوب  فیلم، استفاده درست و حرفه ای از صدا و موسیقی و - با تأکید - قاب بندی های خوب. خوشبختانه اکثر عوامل فنی غیر ایرانی هستن!


- بازی کوتاه شهرنوش پارسی پور (اگر اشتباه نکرده باشم چون پیش از این فقط صداش رو شنیده بودم) و بازی خوب بیژن دانشمند (بازیگر خوب فیلم بیست انگشت) و نوید اخوان خواننده ای که بازی اش غافلگیرم کرد و بقیه بازیگرها.
- برخلاف فیلم های مخملبافی و هالیوودی که این سالها خارج از ایران ساخته شده، نه متوهم و نه هالیوودزده است.
- به شخصه یه فیلم یا یه داستان خوب زنانه و بدون پرده پوشی رو به تمام فعالیت های فعالان حقوق زن ها ترجیح می دم.
- کارگردان از امتیاز جذابیتِ عبور از خطوط قرمز ذوق زده نشده و به جزئیات داستان و صحنه اش توجه کرده و جای زیادی برای کم کاری با عذرِ بیرون از ایران فیلم ساختن نگذاشته.
- من بدون پیش فرض فیلم رو دیدم ولی شما با نوشته ی من احتمالاً برعکس من خواهید بود. بعد از نوشتن این پست میرم سراغ حواشی و جریان ساخته شدن فیلم تو اینترنت ولی امیدوارم شما فیلم رو بدون این ها ببینید. فیلم پیدا میشه ولی اگر پیدا نکردید بم بگید.

خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

اینجوریه

ترس ها و امیدهای من تو دو تا چیز خلاصه میشه:
اینکه هرچی رو دوست دارم بالاخره بش می رسم: هر چقدر هم  ازش دورم کرده باشن، مثل بومرنگ بش برمی گردم.
و اینکه هرچی رو مسخره می کنم سرم میاد: هر چقدر دورش کرده باشم از خودم، مثل بومرنگ بر می گرده می خوره پس کله ام.

خرداد ۱۲، ۱۳۸۹

برآیند لحظات عاشقانه

من و عاشقم در آپارتمان‌ چهل متری‌ای که در خیابان حافظ اجاره کرده‌ایم روبروی تلویزیون نشسته‌ایم و سریالِ هلکوپتر امداد را تماشا می‌کنیم. من در حساس ترین لحظه‌ی داستان از جا برمی‌خیزم، به اتاق خواب می‌روم و ربدشامبر قرمز رنگی می‌پوشم و جلوی تلویزیون می‌ایستم و موهایم را شانه می‌زنم و در جواب اعتراض عاشقم اغواگرانه نگاهش می‌کنم. او لبخند می‌زند ولی همچنان سعی دارد داستان را دنبال کند. من پریز تلویزیون را از برق بیرون می‌کشم.
(برای درک بهتر این بخش از داستان بهتر است رجوع کنید به کتاب آمریکاییِ آرام اثر گراهام گرین ، ترجمه‌ی عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمی، چاپ اول، صفحه‌ی 143؛ آن جایی که پایل از فاولر، آن خبرنگار انگلیسی با تجربه، می‌پرسد:« عمیق‌ترین تجربه‌ی جنسی‌‌ای که تا به حال داشته‌ای چه بوده است؟»
و فاولر به آن آمریکاییِ جوان و آرام پاسخ می‌دهد:« یک روز صبح زود که در رختخواب دراز کشیده بودم و زنی را که ربدشامبر قرمز تنش بود و موهایش را برس می‌زد تماشا می‌کردم.»
در آن لحظه تمام حس اروتیک آن عاقله مرد انگلیسی بر این صحنه متمرکز شده بود. صحنه‌ای که به احتمال قوی با هیچ یک از معشوقه‌هایش تجربه نکرده بود، ولی در آن لحظه که در برج در کنار آن دو سرباز ویتنامی و آن آمریکاییِ آرام در وحشت حمله‌ی ویت‌کُنگ‌ها شب را به صبح می‌رسانید، تنها تصویری بود که ذهن خسته و پریشانش به یاد می‌آورد. به احتمال زیاد فاولر در آن لحظه به هیچ کدام از معشوقه‌هایش به طور اخص فکر نمی‌کرد؛ نه به فوئونگ، آن ققنوس زیبای ویتنامی، و نه به آن محبوب انگلیسی‌اش. آن تصویر برآیند تمام لحظات عاشقانه‌ای بود که آن مرد انگلیسی تجربه کرده بود.)
عاشقیت در پاورقی - مهسا محب علی - نشر چشمه

پیشنهاد: برای درک بهتر، داستان را با صدای نویسنده اش دانلود کنید و در خیابان های تهران پرسه بزنید و گوش بدهید.

نتیجه تحقیقات نشون میده

فکر نکنم من یه نفر باشم!

خرداد ۱۱، ۱۳۸۹

باور می کنم
زمان به عقب بر نمی گردد
ولی ...
چرا متوقف شده است؟