فکر می کنن ما دیوونه ایم. وقتی من و ایمان انفرادی بودیم و هر دو یه جای سالم برامون نمونده بود دل اون برای فندک زیپوش می سوخت من کلاهم. یه بار هم که به یارو گفته بود، مرتیکه گفته بود برو بابا اینجا داره عمرت می ره فندک چیه. اون فندک نبود یه بخش بزرگی از زندگی ایمان بود برای منم کلاهم.
حرومزاده عمر چه ارزشی داره کلاهمو پس بده.اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۹
زحمت کشیدن
نمی دونم فعل «زحمت کشیدن» تو زبان های دیگه چه معادلی داره ولی حداقل تو ترجمه حرف های مردمان دیگه ندیده ام که اینقدر که اینجا کاربرد داره اونجا هم استفاده بشه. هر روز تو رادیو و تلویزیون و تو حرف زدن های معمولی می شنویم که «بازیکنان ما زحمت کشیدند و ...» «با تشکر از همکاران عزیزم در بخش های امپکس نودال و خانواده رجبی که زحمت کشیدند و این برنامه را برای شما تهیه کردند» «برای این فیلم از همه فیلم هام بیشتر زحمت کشیدم» «عزیزم برای رسیدن به موفقیت باید زحمت بکشی ...» و هم خانواده های این فعل مثل خاک صحنه خوردن، عرق ریزان روح و از این قبیل. من دو تا مشکل با این جملات دارم.
یکی این که مگه همکاران / بازیگران / دوستان شما برای کاری که می کنند دستمزد نمی گیرند که راه به راه ازشون تشکر می کنید و می گید زحمت کشیدند؟
مسئله دیگه اینه که این جمله معمولا در توجیه شکست ها استفاده می شه. وقتی از کسی انتقاد می کنی در جواب میگه من خیلی برای این کار زحمت کشیدم و هیچ جور زیر بار نمی ره که نتیجه کارش و «زحمتش» بد شده. انگار مهم اینه که زحمتتتون رو بکشید، اینکه کار عقلانی باشه یا نباشه، از تجربیات زندگی تون بیرون اومده باشه یا نه، راه دست شما باشه یا نباشه مهم نیست. معلومه وقتی چند نفر دارن زور می زنن کاری انجام بشه یه مشکلی تو کار هست، و خوب معلومه من این نکته رو از آدمهای بزرگی یاد گرفتم و کپی رایتش مال اوناست. عباس آقای کیارستمی که به من یاد داد هر جا دیدی داری «زحمت» می کشی برای ساختن چیزی داری اشتباه می ری، و آقای چارلز بوکفسکی که گفته روی سنگ قبرش نوشتند Don't Try. بهتره بذاریم هر چیزی رشد طبیعی اش رو بکنه. باز به قول عباس آقا سادگی ساده نیست.
عکس از عباس کیارستمی
اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۹
آزادی کامپیوترم
« متعلق به لوازم متهم .... می باشد اغت.شاشات»
این یادداشت روی کیس کامپیوترم بود که امروز بعد از ده ماه برگردانده شد. format شده، ضربه خورده! و بدون هارد اکسترنالم. اینکه من با کامپیوتر چطور اغت.شاش کردم مهم نیست، اینکه پاک کردن حافظه کامپیوتر چه سودی داره وقتی حافظه من سرجاشه هم مهم نیست، برای من مهم اون بازی هاییه که روش نصب بود. تا مرحله های آخر همه شون رفته بودم. نامردا!
اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۹
اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۹
صرفاً برای ثبت در تاریخ
چرا اینجوریه این زندگی؟ ببین دیشب چه اراجیفی نوشتم و امروز ابرهای همه عالم در دلم می گریند. مخصوصاً ابرهای مناطق استوایی. شنیدم اونجا بارون هاش شدیدتره. باران های موسمی اندونزی هم بد نیست. کلاً آسمون همه جا یه رنگ نیست.
دیوونه شدم رفت.
پنجشنبه 9 اردیبهشت
پ ن: نعمت حقیقی مرد. دیدید گفتم روز گهیه. حس آخر فیلم شاتر آیلند رو دارم.
من اگر دختر بودم
1. در حرف زدن، آخر کلماتم را نمی کشیدم. مگر ما چقدر عمر می کنیم که نیمش به کشیدن آخر کلمات برای جذاب تر به نظر رسیدن هدر شود.
2. از کلماتِ وا، اوا و این قبیل می کشیدم بیرون.
3. روی ناخن هایم وقت نمی گذاشتم. هم خودم را عذاب می دادم با هر بار شکستن و رنگ کردن و نمی دانم چی چی کردنشان، هم اینکه اصولا پسرها متوجه این لوس بازی ها نمی شوند.
4. لوازم آرایش نامرغوب به خورد مردم نمی دادم.
5. جوری کفش می پوشیدم که فکر وقت هایی که در خیابان عجله دارم را هم بکنم و با آن پاشنه های بلند، تمام بار حرکتی عضلاتم را به باسن مبارک محول نکنم.
6. خریدن کیف های کوچک زیر بغل گذاشتنی را به بعد از کشف کارکرد آن توسط دانشمندان موکول می کردم.
7. کلاً بزرگنمایی را کنار می گذاشتم. بالاخره یک روز در رختخواب همه چیز فاش خواهد شد.
8. اگر پسرکی می گفت عاشقم شده است همان شب با او می خوابیدم تا بفهمد مشکل کارش کجا بوده است.
9. تجربه می کردم. هم ازدواج هم فاحشگی را. بعد اگر خواستم درباره شان در کافی شاپ زر می زدم.
10. اگر دختر بودم دوست داشتم پسر بودم.
اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۹
اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۹
اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۹
در ستایش شکست خوردگان تاریخ
احتمالا دنیای خیال تنها دنیای نامحدودی است که ما در آن زندگی می کنیم. برای خیالباف ها دنیا هر روز رو به انبساط است (همان چیزی که الوی (آنی هال) در بچگی به روانپزشکش می گوید: دنیا داره باد می کنه!). من و آرزوها و خیالاتم روز به روز بزرگ تر و نامتناهی تر می شویم. حالا دیگر به راحتی نمی توانم از بزرگترین آرزویم بگویم یا نهایت خوشبختی را تصور کنم. چیزی که هیچ گاه از کودکی تا به حال تغییری نکرده این است که همه چیز ِ «من ِآرمانی ِ» من، بی نقص و کامل است. و اما سطح قابل لمس زندگی ...
به قول جرج کلونی برای ما موفقیت آن نور خیره کننده ای است که ما را به سمت خود می کشاند. آرزوی بهترین شدن، قهرمان شدن، خلق شاهکارهای ادبی و هنری، زندگی در بهترین مناطق دنیا و...و... ولی این رسیدن به قله ها اغلب تناقضی در خود دارد که شکی در دل من انداخته است. این که اگر تنها قانون زندگی خودم را بخواهم فرض بگیرم - با دیگران همانطور رفتار کنم که از آنها انتظار دارم - آنگاه برای رسیدن به آرزوها باید پا روی شانه های دیگران بگذارم. برای نوشتن بهترین داستان ها، ساختن بهترین فیلم ها، پولدار شدن، قدرتمند شدن و سیر صعودی و سیری ناپذیر این ها به سمت «ترین» شدن. جزئیات این مسیر پر از خودخواهی و کنار زدن آدم ها و بی رحمی به اطرافیان است. آدمهای درجه یکی که در زندگی ام دیدم، کسانی که بشود نام استاد را بر آن ها گذاشت در مسیر زندگی جنایت های کوچک و ناپیدایی در حق اطرافیان کرده اند. در لحظه رسیدن به دوراهی های مهم زندگی «موفق شدن» را انتخاب کرده اند، اگر راه دیگر «وفادار ماندن به خود» باشد. این که برای موفق شدن، خودت را بهتر از آنچه هستی نشان دهی. این که برای خلق یک اثر هنری بزرگ که همه دوست داشته باشند و در اوج باشی باید قواعد بازی را رعایت کنی. قواعدی که با آن ها موافق نیستی. باید «روابط» خوبی داشته باشی با تهیه کننده ها، ناشرها، غول های تجاری، باشگاه های بزرگ و از همه مهمتر آدمهای واسطه.
چه موافق افکار زین الدین زیدان باشیم چه نباشیم، لحظه ای که در فینال جام جهانی با سر به سینه مدافع حریف کوبید، خودخواسته جای شکست را با پیروزی عوض کرد. وقتی سالینجر از 1965 تا 2010 مردم گریز می شود و در خانه خود در نیوهمشایر دور از تمام موفقیت ها و لذت هایی که پشت در انتظارش را می کشد زندگی می کند و می میرد. و تمام انسان های معروف و نامعروفی که می دانیم اگر کلمه مقابل شهرت، ثروت، قدرت، سلبریتی، زنان زیبا، مردان با قدرت و زیبا، برق فلاش عکاسان، هواداران بی شمار، جوایز مختلف، ثبت در تاریخ و جاودانگی، شکست باشد، «شکست را دوست نداشته اند، شکست را انتخاب کرده اند» آنگاه نور موفقیت شاید در چشمان ما کم فروغ شود.
حالا من مانده ام و تمام آرزوهای روی دست مانده ام و تناقضی که تمامی ندارد. لذت انکارناشدنی دیدن شاهکارها، خالقان آن ها و ... لذت بالا رفتن از پله ها همراه طنین کرکننده تشویق حضار ... بالا بردن جام قهرمانی و شادی میلیون ها نفر ... و بهترین بودن و این حقیقت که تمام این ها از عقده ها و ضعف های من در زندگی نشات می گیرد. نیاز به توجه و در «کادر» بودن. به قول آرمان تمام دارایی من نداری ام است. ژان لوک گدار جایی می گوید: اگر جوری که می خواستم می توانستم زندگی کنم، هیچ وقت فیلمساز نمی شدم.
حالا پس از تمام شراب هایی که به سلامتی انسان های بزرگ نوشیده شده اند می خواهم به سلامتی و افتخار انسان های دوست داشتنی عمرم بنوشم.
به افتخار شکست خوردگان تاریخ!
به افتخار آدم هایی که اسمشون رو تو گوگل سرچ کنید چیزی نمی آد!
به افتخار ماشین هایی که کفشون رو آفتاب دیده!
به افتخار کسانی که دره نگشته نگذاشته اند!
به افتخار خودکشی آدمهای زیبا!
اشتراک در:
پستها (Atom)

